فرشته عشق نداند که چیست ایساقی بخواه جام و گلابی بخاک آدم ریز
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر بمی ز دل ببرم هول روز رستاخیز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز
بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت که در مقام رضا باش وز قضا مگریز
میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ ازمیان برخیز
حافظ