فرشته عشق نداند که چیست ایساقی بخواه جام و گلابی بخاک آدم ریز
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر بمی ز دل ببرم هول روز رستاخیز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز
بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت که در مقام رضا باش وز قضا مگریز
میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ ازمیان برخیز
حافظ
.....و به تاریخ۸/۱۲/۸۶ خدمت اجباری به پایان رسید....
...و همیشه می شنوم صدای تیپ تاپ بودن را
ولی نمی دانم که از کجاست صدا...
شاید که رفته است به فوت چکاوکی
شاید نشسته است به سوی حلاوتی
شاید که هست، آنگونه نیست، که باید!
شاید که رفت ،به سوی حکایتی.......
و......!!!
و آسان سوختیم در گیر ودار بودن
و آسان سپردیم دل بر دیار غربت....
و ندانستیم چگونه می شود عاشق ماند
در جائی که اوست عاشق انسانش!!!
(من)
پروردگارا،شاید روزی در خواب دیدمت!!!
دستان گرمت را در دستانم می فشارم...
گونه هایم را بر شانه هایت میگذارم
و شانه هایت را با اشکهایم تر می کنم
و آنقدر بوسه نثار رویت میکنم تالبانم بی حس گردند.
نمی دانم چه بگویم و چه کنم!!
بی اختیار به پایت می افتم و زجه میزنم
و حق حق کنان ،تو را به خودت قسم می دهم...
که بر من فاش کنی راز آفرینشم را....
که کیستم و چیستم وآمدنم از بهر چه؟
نمی دانم چرا لب بسته ای و سخن نمی گویی؟!
و هر چه می گویم،تنها لبخندت را می بینم!!
چهره پاک و معصومت را به خاطر می سپارم
و فراموشت نمی کنم،ای بهترینم
دیدارمان به قیامت،ای پروردگارم.
(من)
ای انسان واقع بین باش
اشک بریز و اشکهای سوزان بریز...
خون دل از دیده هایت سرازیر کن...
شیرینی حیات واقعی ات را به تلخی سایه های حیات بفروش
و...
متوجه نباش که نسل اینده ات
عروسکهائی هستند که در سرانگشتان ناچیز طبیعت وجباران روزگار
جست و خیز خواهند کرد...
کشکول
:و همیشه آنطور که میخواهی نیست
صبر کن ،روزی به کامت می شود...
-تنها از این میترسم که یارای صبرم نباشد....
پس به نیایش مینشینم....
نیایش،آواز دل است،
به گوش خداوند می رسد،
حتی اگر با فریاد و غوغای هزاران نفر آمیخته شده باشد.
بی شک صبور تنهائی من آواز دل یست ...
که...
در سجده شکر بخواب رفته است...
پروردگارا دستان هنرمندت را بوسه میزنم
و...
پاکی افکارت را در قلب کوچکم می پرورانم....
(من)
روز، آغاز با هم بودن است
شب،سکوت تنها بودن است
مرداب،معنای دوباره زیستن است
با هم بودن و تنها آویختن است
دیروز، نشان با غم آشنا شدن است
فردا، آغاز دوباره عاشق شدن است
امروز ،تبلور دوباره با هم بودن است
و ...
(من)
خدایی که خوب است
هیچ افتراقی
بین کلمات و اسم ها قایل نیست.
اگر خدا لطف خویش را از کسانی دریغ می کرد،
که راهی متفاوت برای رسیدن به ابدیت
در پیش گرفته اند،
آنگاه هیچ انسانی او را پرستش نمی کرد.
( عشق،خنده،زندگی-جبران)
انسان از آغاز خود را پرستیده است.
او بر این خودعناوینی مناسب نهاده است،
تا این لحظه،هرگاه کلمه ((خدا)) را به کار می برد،
همان خود را اراده میکند.
بیش ترآیین ها،خدا را مذکر تلقی می کنند.
نزد من،او بیشتر مادر است تا پدر.
او توأمان،پدر و مادر است،و زن،خدای-مادر است.
طریقه ی وصول به خدای-پدر،ذهن و تخیل است.
اما فقط از راه دل می توان به خدای-مادر تقرب جست،
فقط از راه عشق.
(من)
گفتم:ای گنج نیکو نهاد
مرا پندی ده از فرقان
تا عاقل شود دیوانه
دلم میخواهد پروانه شوم و بالم را به آتش بسوزانم!
گفت:ای دل بی قرار
راهیست٬ راه عشق٬که آن راکناره نیست
آدمی پلی ست که باید از آن گذشت
بر پل خانه مکن
مبادا دنیا بر زمینت بنشاند.
( مسیحا)
آسمان همچون صفحه دل من
روشن از جلوهای مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوش تر از خواب است
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم درسکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دل خواه
می نهم سر به روی دفتر خویش
تن صد ها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه....گویی ز دخمه دل من
روح شب گرد مه گذر کرده
یا نسیمی دراین ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعلهای بوسه تو
می شکوفد چو لاله٬گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید
آه....باور نمیکنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بیگمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم بروی دفتر خویش
جاودان باشی ای سپیده عشق
(فروغ)